![]() |
![]() |
|
| اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست |
|
بنام نقاش بال پروانه ها
انگاه كه چشم بر زيبايي ها بسته مي شود ، تنها چيزي را مي بيني كه نمي خواهي .....انتخاب بين ديدن و نديدن ، ديدن چيزهايي كه خود ساخته اي اما ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:24 توسط حامد |
|
|
درد می گوید اما باز باید زیست
باز باید زیست....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:9 توسط حامد |
|
|
درد هایم را با که بگویم که گوشی برای شنیدن نیست
فریاد هایم را تنها در چاه دل بر می اورم
انقدر در دل فریاد کشیده ام که دلم تکه تکه شده است
بر سر تک تک قطرات خونم بار ها و بار ها فریاد کشیدم ان ها هم با من بیگانه شده اند
انها هم با سلول های سرطانی من همصحبت شده اند و انها را بر من ترجیح داده اند
...
ای همه کسانی که حتی لحظه ای گوش شده اید برای شنیدن حقیقت
به همه شما مدیونم....
مرا حلال کنید اگر فریاد هایم شما عزیزان را ازرده خاطر کرده
....
پرچم حقیقت به دست میثمان زمانه می چرخد و زبانشان هیچ گاه باز نمی ایستد
ای میثم با تو ام تویی که باید زنده بمانی تا زمانه را زنده کنی
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــــــدار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 14:2 توسط حامد |
|
|
الينه شدن و اسير شدن در زندگي هر روز بيشتر بشر عصر حاضر را به زنجير مي کشد تا جايي که اصالت
وجود و علت موجوديت خود را فراموش مي کند و بشري که هدف از موجوديت او رسيدن به کمال است ،
اصلاً به کل کمال گرايي را فراموش مي کند و حقيقت زندگي را فراموش کرده و تنها واقعيت ها را همانطور
که هست مي پذيرد بدون هيچ اعتراضي ، و اگر اعتراض هم کند ، تنها ناليدن است از درد اليناسيون، درد
تنهايي . اري تنهايي انسان معاصر در انبوهي از تکنولوژي و فناوري ، و اين علم وتکنيک که روزي بشر ارزوي
اين را داشت که او را به کمال برساند ، وسيله اي شده که که انسان را از کمال و کمال گرايي دور کرده چرا
که علم در خدمت ماشينيسم و سرمايه داري درامده است. اري سرمايه داري که در نظر عام نجات دهنده بشر است و او را به رفاه مي رساند و رفاه زدگي که امروزه
به يک ارزش اجتماعي تبديل شده و هر چه بيشتر ادمي را در نظام مصرفي غرق مي کند تا جايي که بجاي
کمال گرايي رفاه زدگي و مصرف گرايي نشسته و اين دسيسه ايست که سرمايه داران و ابر قدرت ها بر بشر
امروز تحميل مي کنند تا هر چه بيشتر او را استعمار زده کنند . اري سرمايه داري يکي ديگر از عوامليست که خواستگاه ان غريزه است و اين دومين عامل بعد از قدرت
است. اما اين نظام سرمايه داري و بدنبال ان رفاه زدگي ونهايتاٌ بهره کشي و استعمار از کجا وارد اجتماع بشري
شد؟ زماني که انسان شکار چي به سمت کشاورزي روي اورد اولين محدوديت اجتماعي در زندگي بشر بومجود
امد و ان مسأله (زمين ) بود. با پيدايش کشاورزي و مسأله محدوديت زمينهاي کشاورزي متعاقباً مسأله مالکيت خصوصي هم پديدار شد و
اين اولين گام در جهت پيدايش نظام سرماليه داري بود . کساني که در اين دوره تملک بيشتري بر زمين داشتند سرمايه داران اوليه را تشکيل دادند و نظام فئوداليته يا
ارباب رعيتي را بوجود اوردند . مالکين زمين طبقه اشراف و کشاورزان طبقه محرومين ورعيت را تشکيل دادند و از انجا که تعداد اشراف کمتر از رعيت بود مبارزه بر سر کسب سرمايه اغاز شد و تا به امروز اين رويه
ادامه پيدا کرده و امروزبا شکل گيري ماشينيسم ، نظام سرمايه داري ابعاد گسترده اي را بوجود اورده و از
جمله تملک منابع سوخت هاي فسيلي و جنگ نفت از اين زنجيره انشعاب يافت . تا جايي که علم و پيشرفت هاي علمي بصورت برده اي در خدمت نظام سرمايه داري در امده و وسيله براي
مصرفي کردن و رفاه زدگي بشر براي استعمار هر چه بيشتر ان تبديل شده . و متاسفانه مي بينيم که ميل غريزي به رفاه زدگي علت بنيادين بجود امدن نظام سرمايه و توليد در جهت منفي
از يکسو و مصرفي بار امدن و رفاه زدگي از سوي ديگر و ادامه اين سير در جهان شده است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:10 توسط حامد |
|
|
شايد اکنون نوبت به ان رسيده باشد که کمي دقيقتر به هسته موضوع بپردازم اما قبل از ان بايد
بگويم که بدليل عرايض وارده از اين به بعد بجاي(اومانيسم فطري)واژه (فطرت گرايي انساني)
را استفاده مي کنم شايد بعضي از سطحي نگري ها که تنها ديد کلمه اي بوجود مي اورد از بين
برود مي خواستم واژه ناتوراليسم را بکار ببرم اما ديدم باز با ناتوراليسم غربي اشتباه مي شود
واژه انساني را به اين سبب افزودم چون در غير انسان و حتي در کائنات هم روال هدايت
تکويني موجود مي باشد.
مطلب مهم ديگر اينکه من قصد ندارم سفسطه بافي کنم و يک تسلسل فلسفي بوجود اورم
همينطور قصد ندارم افکار خودم را تحميل کنم بلکه تنها قصد من اينست که از طريق تحليل در
حقيقت وجود انسان بعد فراموش شده انسان را بياد اورم و از طريق تلنگر زدن به افکار خواب
رفته(از جمله خود) قدمي هر چند کوچک برداشته باشم البته خود هم در اين تحول همراه مي
باشم (انشاءالله).
يکي از دوستان به نوع نگارش من معترض شده بود که متن يکنواختي داريد کاملا ً درست است
و اين به اين دليل است که هنوز در حال مقدمه چيني مي باشم و مجبورم يکسري توضيحات را
مختصرا ً و سلسله وار بيان کنم و اين کمي يکنواختي ايجاد ميکنم درست مثل رماني که در
ابتداي ان تنها به توصيف اجزاء زير ساختي که همان شخصيت ها هستند مي پردازد و بعد از
طي اين مرحله به سراغ روايت داستان مي رود.
....در ادامه مطلب پيش به بحث فطرت و غريزه نزديک شديم که در اينجا ابتدا به بحث راجع به
غريزه مي پردازم. همان طور که مي دانيد در عالم هستي تمام مخلوقات بصورت مزدوج خلق شده اند و اگر کمي
ريز تر شويم مي بينيم که اين زوجيت هميشه بصورت دو قطب مخالف مطرح مي باشد که بنوعي
مکمل يکديگر است .
در توضيح اين زوجيت قران کريم ايات فراواني دارد که در تمام هستي اين پديده را بررسي کرده
و توضيحات کاملي را بيان کرده است.
يکي از اين زوج ها زوج فطرت و غريزه است که بصورت دو قطب مثبت و منفي بوده و بين
اين دو قطب يک جبهه مغناطيسي موجود ميباشد.
اما اينکه چرا ابتدا به سراغ قطب منفي رفتم اين يک روال نتيجه گيري به سمت مثبت است.
در يک سو دنيا گرايي و رفاه طلبي و در سوي ديگر اخرت گرايي و خويشتن داري و در اين
ميان پديده اي بنام انسان که بدنبال جاودانه بودن است و روح عصيان گر او مي خواهد به سمت
بي نهايت و به سمت مطلق پيش رود اما در اين جستجو بين دو قطب ياد شده قرار مي گيرد و
اينکه جاودانگي را در کدام سمت مي بيند و او را به کدام سمت مي کشاند معيار تعيين انسانيت
اوست .
ماجرا از اينجا شروع مي شود که ادمي خود را در دنياي هستي معلق مي يابد و در تکاپو مي
افتد تا به جايي تکيه کند و بعد خود را بالا بکشد به سمت مطلق البته هرگز رسيدن به مطلق اتفاق
نمي افتد بلکه هميشه انسان در حال تکاپوست اما در اين بين يک اصل اساسي زنده بودن و زنده
ماندن است که اين روزها نام زندگي به خود گرفته است حرکت تکاپو براي زنده ماندن اما اين
اتفاق بقدري شديد مي شود که ادمي در زندان زندگي اسير مي شود و رفته رفته از حقيقت وجود
دور مي شود اما در اين ميان نيرويي هست که انسان را به شدت بيشتري به سمت از خود
بيگانگي و دور شدن از حقيقت درون مي کشاند اين نيرو نيروي غريزه است .
ادمي خود را در ميان جماعتي مي يابد و اين ميل در اوست که بايد به سمت بالا و مطلق رود
حال در اين وضعيت غريزه ،ادمي را در مثلثلي قرار مي دهد و حرکت به هر سمت مثلث را
حرکت بسوي مطلق معرفي مي کند مثلث قدرت، ثروت،تزوير که اين هرسه را تکيه گاهي برا
ي رفاه طلبي مي نماياند و رفاه را مطلق معرفي مي کند و ميگويد که انسان بايد در رفاه مطلق
باشد و اينگونه است که سعادت مند است.
غريزه انسان را به سمت قدرت سوق مي دهد و در اين راه ادمي قدرت واقعي (خدا) را
فراموش مي کند و غرور و تکبر انسان را فرا مي گيرد و اين وسوسه ايست تا هرچه بيشتر به
سمت قدرت پيش رود حال به هر قيمتي که شده و اين قدرت را در رسيدن به پست و مقام و يا
شهرت و يا تخصص احساس مي کند تا از اين موارد به سمت زور گويي ،جاه طلبي ،فخر
فروختن ،تحقير کردن،تحميل کردن و در نهايت استعمار و استسمار ديگران پيش رود و در
نهايت حرکت بسمت رفاه بيشتر.
غريزه ادمي را به سمتي مي کشاند تا پله اي بيشتر به سمت قدرت رود و در اين ميان له کردن و
زير پاگذاشتن ديگران اولين وسيله است .
از زيراب زدن ،ادم فروشي،پاپوش ساختن گرفته تا قتل و کشتار ديگران فقط براي رسيدن به
قدرت و ادمي که اسير زندگي شده راهي جستجو مي کند تا از اسارت بيرون ايد و غريزه رفاه
را رهايي از اسارت زندگي معرفي مي کند و يکي از راههاي رسيدن به اين رفاه را بدست
اوردن قدرت معرفي مي کند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:48 توسط حامد |
|
|
بنام خالق سکوت
باز هم شب فرا مي رسد شب تنهايي ...
شبي که تاريکي ان را سياهي هاي ذهن مردمان فراد گرفته
و سايه شوم جهالت عاقل نماهاي مصلحت طلب مانند بختک بر جان تو مي افتد
و سنگيني ان راه نفس کشيدن تو را مي بندد
انوقت تو فرياد مي زني کجاييد اي حقيقت هاي اسير گشته در چنگال روز مره گي
واي بر شما اي واقعيت هاي حقيقت نما
اي گوش هاي ناشنواي حقيقت
اي چشم هاي خفته در خواب
و اي لبهاي دوخته شده با نخهاي مصلحت
واي بر شما....
شما که گوهر وجود با ارزش خود را
به متاع بي ارزش مصلحت
و منجلاب متعفن دنيا فروخته ايد
......
غم اين خفته چند خواب در چشم ترم مي شکند
......
کجاست انسانيت؟ کجاست ذرينه عظمت الهي؟
اين موجوديت جاودانه خواه را ايا محدود کردن به اين مرداب گنديده
مي تواند شيرين باشد؟...... بودن تنها به همين قيمت؟...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:47 توسط حامد |
|
|
با سلام و خسته نباشيد به همه همراهان ودوستان و با اميد قبولي طاعات و عبادات ...در ابتدا پوزش
مرا بخاطر غيبت طولاني مدتم بپذيريد تا به ادامه مطلب برسيم درباره واژه اومانيسم اسلامي که من بکار برده بودم براي بيان اصل مطلب که دوستان به اشتباه ان را صرفاً اومانيسمي تلقي کرده بودند که واژه اسلامي را به ان افزوده ام بايد عرض کنم که اصل مطلب چيز ديگريست و نه اينکه بخواهم از اومانيسم دفاع کنم و مکتب مادي و انسان محور را انطور که هست و وجود دارد تقليد کنم. البته همه دوستان مي دانند که اسلام ديني و ايدئولوژي است که براي هدايت انسان و به کمال رساندن انسان نازل شده است حال اگر انسان را از اين معادله حذف کنيم وجود اسلام بي معلول مي شود و همينطور اگر اسلام را از اين معادله حذف کنيم وجود انسان بي محتوي و معني مي شود.اگر يک ماشيني را طراحي کنيم و ان را برنامه ريزي نکنيم ماشين در حالت روشن هم راه به جايي نمي برد و کار مفيدي انجام نمي دهد حال اگر اين ماشين را برنامه ريزي کرده و به ان برنامه دهيم و طبق برنامه جلو رود نتيجه اي سودمند در بر خواهد داشت. اينها هر دو لازم وملزوم همديگرند برنامه بدون وجود ماشين معنا ندارد و ماشين هم بدون برنامه سودمند نخواهد بود. اسلام برنامه ايست براي هدايت انسان که طبق روش و اصول ان انسان به کمال مي رسد(منتهي در اين بين اختيار انتخاب نوع برنامه به انسان داده شده ... برنامه اسلام يا غير اسلام) البته در اينجا اضافه مي کنم که من از اسلام تنها به عنوان ديني که بر محمد(ص) نازل شده صحبت نمي کنم بلکه منظورم مجموعه دين است که از ادم تا خاتم براي هدايت و به کمال رساندن بشر نازل شده و کليت ان همانطور که در قران ذکر شده تحت عنوان اسلام است و غير از ان شرک است . حال اين اسلام و اين ايدئولوژي و برنامه اگر بر اساس نيازهاي انسان نباشد نمي تواند راهکار مناسبي به بشر نشان دهد پس بايد به عنوان يک دين مبين و کامل و يک ايدئولوژي تمام عيار تمام نيازهاي انسان را جوابگو باشد و اين رفع نيازها بايد انسان را به کمال برساند و او را متوجه بعد انساني او نمايد اما اين رفع نياز مي تواند بعکس هم عمل کند و انسان را از انسانيت دور و به حيوانيت سوق دهد زيرا انسان دو بعد دارد 1.فطري 2.غريزي... حال اگر يک ايدئولوژي انسان را به سمت فطرت سوق دهد مي تواند او را به کمال رساند اما اگر توجه اصلي در يک ايدئولوژي به غريزه باشد انسان به حيوانيت نزول مي کند البته باز تکرار مي کنم که يک ايدئولوژي کامل به تمام نيازهاي انسان چه فطري و چه غريزي پاسخ مي گويد منتهي توجه وتمرکز اصلي در بعد انساني و گرايش به فطرت است و اينکه بشر را به انسان پرومته اي که نماينده الهي در زمين است تبديل کند . کفر دقيقاً بعکس اين است يعني انسان را به سمت گرايشهاي حيواني پيش مي برد و هر چه بيشتر در غرايز غرق مي کند تا جايي که انسانيت خود را فراموش مي کند . در اسلام طوري به غرايز پاسخ داده مي شود که باز توجه اصلي به فطرت است که فطرت بعد ملکوتي و الهي انسان است و اسلام بر مبناي فطرت انسانها برنامه ريزي شده است و اين مبني در اسلام يک رکن اساسي است . واژه اي که براي بيان اين رکن استفاده کرده بودم اومانيسم اسلامي بود و منظورم را هم از اومانيسم کاملاً روشن کرده بودم و اين اومانيسم يا انسان محوري را بر پايه فطرت انسان تعيين کرده بودم يعني همان طور که اسلام بر مبناي فطرت پاک انسانهاست مبناييت اومانيسم هم به همين ترتيب مطرح است اميدوارم که ديدگاهم را کاملاً روشن نموده باشم تا باز جاي شک و ترديد و سوال و برداشت اشتباهي باقي نگذاشته باشم . در ادامه مبحث مي خواهم به هسته اين مبحث وارد شوم يعني فطرت در اسلام و گرايش به ان و چگونگي ان و به تفسير جدال بين فطرت و غريزه بپردازم..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:32 توسط حامد |
|
|
بنام حق
سلام به همه همراهان هیشه همراه طاعات و عباداتتان قبول و از پیغامهایتان هم ممنون از این که در این ایام به علت مشغله زیاد نتوانستم اپ کنم شرمنده همه هستم ولی قول می دهم که خیلی زود با ادامه مطالب خدمتتان شرفیاب شوم و به همه دوستان سر بزنم حق یارتان |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 20:41 توسط حامد |
|
|
بنام پروردگار حق و حقیقت
مطلبی که نوشته ام ادامه بحث بیدارشو ،و اما زمان واومانیسم اسلامی است و در واقع قصد دارم از انسانیت فراموش شده واز بعد فطری انسان بنویسم که بنظر من هم می تواند منبع تحقیق باشد و هم تلنگری برای بیدارشدن وجدان های در خواب و همانطور که قبلاًهم گفتم هر جا که کلمه اومانیسم بکار بردم منظورم همان اومانیسم اسلامی و فطری است و نه اومانیسم غربی امیدوارم که هرچند مختصر ،مفید باشد. اومانيسم به عنوان يکي از اصول مکتب اسلام
از اومانيسم اسلامي و فطري صحبت کردم و اينکه چرا مبناي فطري بودن انسان را به سوي کمال مي برد حال مي خواهم از اومانيسم به عنوان يکي از اصول مکتب اسلام صحبت کنم و اينکه چرا اومانيسم اسلامي مي تواند يک اصل باشد بنابراين ابتدا راجع به خود مکتب و معني و مفهوم ان صحبت مي کنم . در دنيا مکتبهاي مختلفي شکل گرفته چه مادي و چه الهي و هميشه نوع و چگونگي اين مکتب ها باعث شده که يک تضاد جناحي بوجود ايد . اساس و نوع محوريت هر مکتب باعث مي شود تا يک مکتب نسبت به مکتب ديگر تضاد يا همسويي داشته باشد . اما خود مکتب چيست؟ من قصد ندارم در اينجا به تعريف بسيار مفصل و پيچيده اي بپردازم ،بلکه تنها کليات مکتب را باز گو مي کنم اگر شما با کسي که داراي مکتب خاصي است صحبت کنيد تنها با دانستن نام مکتب او مي توانيد نگاه او را به جامعه (جامعه شناسي ) وديد او به انسان و يا حتي نظريه اقتصادي و خيلي چيز هاي ديگر را در مورد او باز گو کنيد و اين به دليل انست که او تمام افکار و روحياتش همراستا با مکتبش است و در واقع مکتب اسکلت فکري و روحي و اخلاقي فرد را تشکيل مي دهد اما اگر کسي پيرو مکتب خاصي نباشد ممکن است در هر زمينه اي تز متفاوتي داشته باشد پس در نتيجه مکتب ساختاري است که انسان با انتخاب ان جهت و سمت حرکت خود و افکار و ديدگاه هاي خود را مشخص مي کند . هر مکتبي از زير ساخت ها و رو ساخت ها تشکيل شده است و زير ساخت ها بطور کلي در هر مکتب عوامل تعيين کننده و اثر گذار و رو ساخت ها عوامل تابع و تاثير پذير هستند . زير ساخت ها بطور کلي عبارتند از: 1-جهان بيني 2-انسان شناسي 3-فلسفه تاريخ ۴-جامعه شناسي نحوه نگرش مکتب ها به اين فاکتور ها باعث پيدايش ايدئولوژي ها و روش هاي خاص در ان مکتب مي شود مثلاً در مکتب مارکسيسم وجود نگرش جبر تاريخ و اينکه انسان کاملاًمجبور است و نه مختار در سرنوشت خويش باعث مي شود که هر ظلم و ستمي را بپاي جبر تاريخ بگذارد و کسي را مقصر نداند . و اين ديدگاه و روش حاصله روساخت مکتب است که انسان را در مسير و انديشه خاصي قرار مي دهد . بطور کلي هر مکتب منظومه اي است که در ان احساسات فردي ،رفتار اجتماعي ،خصوصيات اخلاقي و خصوصاًعقايد فلسفي ،مذهبي واجتماعي انسان هر کدام دور يک خورشيد مي گردند و مجموعاً در يک جهت در حرکتند و مکتب راهيست که انسان را در جهت خاصي پيش مي برد اما مکتب خود ،هدف نمي باشد بلکه راهي است براي رسيدن به هدف و اين دو يعني هدف بودن وراه بودن هرگاه با هم جابجا شده اند انسان از حرکت باز ايستاده و متوقف شده است. گفتم انسان براي اثبات موجوديت خويش از زمان استفاده مي کند ،اما اين زمان را در چه راهي بايد مصرف کرد؟ مکتب اين را براي هر انساني مشخص مي کند و در واقع نوع زندگي انسان ها بسته به مکتب انهاست. اما از همه مهمتر چگونه حرکت کردن است ! هميشه عناصر اصلي حرکت انسان اگاهي و عشق بوده است و مولد عشق ،معرفت وشناخت است و مولد اگاهي دانستن است. دانستن یا شناختن ؟ شما حتماً کساني را ديده ايد که سمت هنر،دانش و يا حرفه اي رفته اند ودانسته ها و معلومات بسياري کسب کرده اما به بيراهه رفته اند و اين بعلت نداشتن معرفت و شناخت است يعني علت غايي و جهت حرکتي را که کرده اند نشناخته اند و در نتيجه به بيراهه رفته اند ،وحرکتي به راه درست مي انجامد که هر دو عنصر شناخت و اگاهي را باهم داشته باشد ،که انسان با دانستن به هدف نمي رسد بلکه شناخت و معرفت هم لازم است و اين که تنها با دانستن مي شود به هدف رسيد اشتباه بزرگ بشر امروز است . متخصص فيزيک هسته اي که بمب اتم مي سازد،فيزيولوژيستي که سلاح ميکروبي مي سازد و... اينها بخاطر اينست که شناخت و معرفت کسب نکرده اند . به عبارتي اينها تنها مي دانند اما نمي شناسند و هدف را با راه اشتباه گرفته اند و رسيدن به علم را هدف مي داند و تمام عمر را سر در کتاب و معلومات گذارده اما هيچ شناختي کسب نکرده اند و اصل(انسان) را فراموش کرده اند اينها عالم شده اند اما ادم نشده اند . علم يا هنر يا شعر وامثالهم وقتي معناي حقيقي ( و نه واقعي ) مي يابند که در جهت کمال انسان باشند و نه علم براي علم هنر براي هنر و شعر براي شعر تازه بدتر از اين هم اتفاق افتاده و اينها در جهت بدست اوردن قدرت وثروت بکار رفته اند ،اينها بايد ابزاري باشند تا انسان را به سوي حقيقت ببرند نه اينکه باعث شوند انسان اصل را فراموش کند ( اينکه چيست و براي چيست و چه بايد بکند ). اگاهي بايد سبب کسب معرفت شود همانطور که خدا مي فرمايد :در زمين جستجو کنيدو ايات(نشانه ها) را کشف کنيد تا به حقيقت برسيد ،يعني با علم و دانشي که بدست مي اوريد شناخت کسب کنيد ، حال که دنيايي به اين عظمت و با اين نظم افريده شده و انسان در ان قرار دارد ،خود اين انسان چيست و براي چيست و چه بايد بکند ،هدف از خلقت او چه بوده است و اين اگاهي انسان را به شناخت مي رساند . انسان با بدست اوردن اگاهي و شناخت حرکت مي کند ومسير وراه حرکت را مکتب او مشخص ميکند است . هرگاه مکتب به عنوان هدف انتخاب شده و نه راه انسان متوقف شده است و اين زماني است که مکتب دانسته ميشود اما شناخته نمي شود . ممکن است که کسي ريز قران را بداند و تمام ان را حفظ باشد و با انواع صوت بخواند اما اين فقط دانستن است و قران علاوه بر دانسته شدن بايد شناخته شود ،بايستي راه قران و برنامه اي که مي دهد شناخته شود و قران به عنوان راه باشد و نه هدف ،انگاه انسان را به کمال مي رساند . اگر کسي ريز يک مکتب را بداند ان مکتب او را بجايي نمي رساند بلکه وقتي راه ان مکتب را شناخت به هدف ان مکتب مي رسد . مکتب حقيقي است که انسان را به کمال برساند و او را به سمت انسانيت والوهيت ببرد . اما متاسفانه انسانيت و اومانيسم فراموش شده است و زير چکمه هاي مکتب هاي واقعي (و نه حقيقي ) له شده است و با اينکه اکثر مکتب ها داعيه انسانيت و توجه به انسان را دارند اما حقيقت انسان را فراموش کرده اند چون اين مکتب ها تنها انسان را به عنوان يک موجود مادي،مصرف گرا وايده گرا درک کرده اند وراهي که به انسان نشان داده اند انسان را تنها به اينها مي رساند و در نهايت باز انسان از رسيدن به کمال و حقيقت وجود خود باز مي ماند . درست است که انسان نياز هاي مادي هم دارد و بايد به انها هم پاسخ داده شود اما مکتب حقيقي علاوه بر پاسخ به نيازهاي مادي انسان را متوجه کمال مي کند و انسان را تنها به ماديات وا نمي گذارد . در بحث اومانيسم اسلامي گفتم انسانيت وقتي معناي حقيقي پيدا مي کند که در جهت فطرت انسان باشد که جزئي از وجود مقدس الهي است و اين بعد انسان است که او را به کمال مي رساند . اشتباهي که بشر امروز در انسان محوري مرتکب شده اينست که انسان دانسته شده و شناخته نشده است و شناخت انسان زماني بوجود مي ايد که علت موجوديت انسان و فلسفه خلقتش کشف شود . در اسلام بيشترين توجه به اصل شناخت انسان شده است ( معرفت النفس انفع المعارف ) و منظور از شناخت مطلبي است که در بالا اوردم . اومانيسم در اسلام و شناخت انسان در واقع منجر به شناخت راه ميشود راهي که انسان را به حقيقت وجود مي رساند از اين رو اومانيسم در اسلام تبديل به اصلي مي شود که راه کمال را به انسان نشان مي دهد .
و چه زیباست پرواز وقتی اوار قفس برسرت می کوبد و به تو می گوید که تو یک انسانی و در ان لحظه کسی دستگیرت می شود و به تو میگوید به خود ای بنده من بشکن این بند و قفس که تو بیش از اینی اسمان می طلبد دم معراج تو را به امید برپایی عدالت و ازادی وحکمرانی انسانیت در زمین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 2:58 توسط حامد |
|
|
بنام حق و حقيقت همين الان يک لحظه فکر کن،داري چکار مي کني،براي چي اينکار را انجام مي دهي اخرش چي مي خواهد بشه ؟
مطمئناٌ خيلي زود مي تواني به جواب برسي فقط کافيست کلاهت را قاضي کني . خوب حالاکمي برگرديم به گذشته ،اغاز خلقت انسان ،اغاز خلقت خود تو. براي چي خلق شدي،اصلاٌبراي چي الان وجود داري و هستي و سر جات نشستي ؟ تا حالا بهش فکر کردي ،اصلاٌتا حالا وقت کردي بهش فکر کني؟به اينها به فلسفه بودنت ،هدف از وجود داشتن تو. دوباره فکر کن فقط چند ثانيه چي تو سرت مي گذره مي خواهي چکار کني ،به کجا مي خواهي برسي،چطور مي خواهي برسي ،چقدر وقت داري؟ کجاي اين دنياي وجود هستي ،بودنت و وجودت را چطور به خودت ثابت کردي،اصلاٌاحساس مي کني که وجود داري و جزئي ازوجود ها هستي؟ موجوديت !چه کلمه زيبايي،اما تا حالا چقدر برايش ارزش قائل بودي؟چقدر بهش فکر کردي؟اصلاٌ موجوديت را توي چي مي بيني،ايا موجوديتت را به عنوان يک انسان احساس مي کني؟به عنوان يک ادم چطور؟و بقول بعضي ها بعنوان يک حيوان متفکر چطور؟تا حالا چطور موجوديتت را به خودت ثابت کردي؟ اما زمان..... خوب موجوديت توي زمان معنا پيدا مي کند براي ثابت کردن موجوديت انساني خودت چقدر از زمان استفاده کردي؟اصلاٌ تا حالااز زمان براي بروز موجوديت انساني خودت استفاده کردي؟ انواع حيوانات و حشرات و گياهان و ساير جانداران(غير ازانسان) روزي متولد مي شوند چند صباحي زنده هستند از چند دقيقه(برخي موجودات تک سلولي)تا چند سال ودر اين مدت افعالي از انها سر مي زند که اغلب غريزي است (غذا خوردن براي زنده ماندن،جفت گيري براي ادامه نسل،نگهداري از بچه براي حفظ نسل و....)و بعد از مدتي مي ميرند و بعد از تجزيه شدن جسد انها در طبيعت ديگر هيچ چيزي از انان باقي نمي ماند گويي هيچوقت زنده نبوده اند و اين قانون طبيعت انهاست. اما انسان..... اشرف مخلوقات،خليفه خدا بر روي زمين ،داراي عقل و شعور و قوه تشخيص و....تعاريف فراواني که از او شده است . به نقل از دکتر شريعتي انسان موجوديست خود اگاه،انتخاب گر،و افريننده ،به تعبير دکتر خوداگاهي يعني ادراک کيفيت و سرشت خويش،ادراک کيفيت و سرشت جهان،ادراک کيفيت و سرشت رابطه خود با جهان . انتخاب گر يعني انسان موجوديست که مي تواند بر ضد قوانين طبيعت خود عصيان کند و انچه مي خواهد انتخاب کند (مثلاٌ در ايام روزه داري وقتي انسان گرسنه مي شود طبق طبيعت خود بايد بخورد ولي او نخوردن را انتخاب مي کند) . افريننده يعني خلق از کوچکترين تا عظيم ترين صنايع و اثار هنري که اين تجلي قدرت الهي در اوست . خوب برگرديم به سوال اصلي ،ايا موجوديتت به عنوان يک انسان براي خودت ثابت شده ؟ جواب خيلي ساده است فقط بايد ببيني تا حالا چطور از زمان استفاده کردي!
غافل نشو گر عاقلي،درياب اگر صاحب دلي زيرا که نتوان يافتن ديگر چنين ايام را سعدي ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ واما زمان .... گوهر عمر به بيهودگي از دست مده اخر اين عمر گران مايه بهايي دارد
تا حالا فکر کردي چقدر وقت داري و چقدر وقت گذراندي؟ تو هستي و وجود داري و دفتر عمر در دست توست و هر صفحه را که ورق مي زني به اخر ان نزديک تر مي شوي ،حالا اين ديگر با خود توست که صفحات را خالي بگذاري يا خط خطي کني ويا مطالب خوبي بنويسي .تا حالا چطور باهاش تا کردي؟ايا دفتر عمرت ارزش خواندن داره ؟
دفتر عمر همانا ورقش محدود است هر شبي يک ورق از دفتر تو نابوداست تا زني چشم به هم نقش وجودت دوداست باش اماده ان دار بقا تا زوداست
عمر، زمان،وقت،سال،هفته،ساعت،ثانيه و.... تا حالا فکر کردي اگر زمان نبود،اگر ثانيه ها نبودند چي مي شد؟يک لحظه فکر کن زمان همين الان متوقف شود مي خواهي چکار کني،برنامه هاي اينده ات ،چيزهايي که بايد جبران کني،گذشته هاي خرابي که بايد درست کني و.... مي بيني زمان اين گوهر با ارزش در دست توست ولي تو اصلاٌٌٌٌ قدرش را نمي داني و بودنش را حس نمي کني چون هميشه در اختيارت بوده ،اما تا کي در اختيار توست؟احتمالاٌ چندسال ديگر ويا چند هفته ديگر ويا حتي چند ثانيه ديگر مي تواني بدرستي جواب بدهي؟مسلماٌ نه . اره به همين راحتي ما قدر زمان را نمي دانيم .
عمر گران مايه در ان صرف شد تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا استاد مطهري مي گويد دوره عمر مثل دوران مدرسه است . در مدرسه روز ساعت و دقيقه ارزش دارد و برنامهايی برايش تنظيم شده و همين طور دقايقي هم زنگ تفريح است که براي تجهيز قوا ست . اگر عمر ادمي نيز اين چنين برنامه ريزي شود به بطالت نمي رود . تو هستي وجود داري به عنوان يک انسان و گوهر عمر در دست توست حالا مي خواهي چکار کني؟ کيم يونگ نويسنده کتاب سنگفرش هر خيابان از طلاست مي گويد زمان چون تيريست که از کمان رها مي شود و وقتي رها شد ديگر بر نمي گردد پس درست نشانه بگير و به هدف بزن . گوهر زمان انقدر با ارزش است که خدا در قران به ان قسم خرده و خسران وتباه شدن انسان را از دست دادن بيهوده زمان مي داند ( وَِالعَصر اِنَُِ الاِ نسانَِِ لَفي خُسر) . امير المومنين (ع)مي فرمايد :گذر عمر مثل حرکت ابر ها است ، سرعت ابرها صدها کيلومتر در ساعت است ولي از روي زمين حرکت انها خيلي کند بنظر مي ايد . اگر مي خواهي ارزش زمان را بداني :
براي دانستن ارزش يک سال از دانش اموزي سوال کن که مردود شده و بايد يک سال ديگر همان درسها را تکرار کند
براي دانستن ارزش يک ماه از مادري سوال کن که نوزادي نارس بدنيا اورده
براي دانستن ارزش يک هفته از مدير يک هفته نامه بپرس براي دانستن ارزش يک ساعت از عشاقي که در ديدن هم هستند بپرس
براي دانستن ارزش يگ دقيقه از کسي بپرس که از قطار جا مانده
براي دانستن ارزش يک ثانيه از کسي سوال کن که در لحظه اخر از تصادف جان سالم به در برده
براي دانستن ارزش يک صدم ثانيه از کسي بپرس که در مسابقه دو مدال نقره گرفته است
زمان در گذر است و راه زنان زمان بسيارند : لهو /لغو (سخنان بيهوده) / سرگرمي هاي بي فايده /خواب زياد /مد گرايي / افراط در ياد گرفتن موسيقي/ انجام امور خارج از توان عمل بدون تفکر/ شناخت اموري که ضرورتي در انها نيست/ به تعويق انداختن کارهاو... صحبت در باب زمان و عمر به همين جا ختم نمي شود اما اميدوارم که همين مختصر مطلب مفيد واقع شود، پس سخن کوتاه بايد والسلام . ... ادامه مطلب (اومانیسم اسلامی) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولادت با سعادت امام جواد (ع)
را به تمام شیعیان و پیروان طریقتش
و به پیشگاه صاحب الزمان (عج)
تبریک وتهنیت می گویم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:35 توسط حامد |
|
|
در يکي از روزهاي سال 1312 در خانواده محمد تقي شريعتي مرد دين و خدا، آموزگاري خردمند و انساني پارسا و کوشا نوزادي چشم به جهان گشود که بعدها جهان بخود بالید.
پدرش با ارادت خاصي که به پيشواي بزرگ شيعيان و ابرمرد دنياي اسلام داشت، او را" علي" نام نهاد. علي دوران کودکي را پشت سر گذاشت و راهي دبستان شد. شش سال بعد به دبيرستان فردوسي رفت و سپس دانشسراي مقدماتي را در مشهد به پايان برد. همه آنهائي که علي را از نزديک ميشناختند بدين واقعيت اعتراف دارند که ميان علي جوان 19 ساله با ديگر جوانان هم سن و سالش تفاوتي قابل درک وجود داشت. علي بر خلاف ديگر جوانان علم و آگاهيش به آموخته هايش در دوره دبيرستان و دانشسرا محدود نمي شد، وي با شوقي بسيار در محضر پدر فاضلش به کسب علم واقعي پرداخته و در آن سن وسال به آگاهي هاي چشمگير دست يافته بود که تحصيلات درسي اش اعتبار چنداني در برابر آن آموخته ها نداشت. وي با پايان کار دانشسرا به آموزگاري پرداخت و به کلاس درس قدم گذارد و به کاري پرداخت که در تمامي دوران زندگي کوتاهش سخت به آن شوق داشت و با ايماني خالص با تمامي وجودش آنرا دنبال کرد. شريعتي در سال 1334 به دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشکده مشهد وارد گشت ورشته ادبيات فارسي را برگزيد. سال 1335 سالي است که با آن مرحله خاصي در زندگي علي آغاز مي شود. در اين سال علي همسري برمي گزيند و با يکي از همکلاسان خود بنام، پوران شريعت رضوي ازدواج مي کند. علي ازآن تاريخ با بهره مند بودن از صميميت فداکاري، گذشت و جنبه هاي انساني همسرش، دغدغه خاطري از بابت زندگي خانوادگي نداشت تا جائي که عمده بارمسئوليت زندگي بر دوش همسر فداکارش بود. شريعتي در طول مدت تحصيل در دانشکده ادبيات با علاقه اي خاص به کار تحقيق و پژوهش در زمينه هاي مختلف پرداخت و دست به انتشار آثاري چون، ترجمه ابوذرغفاري، ترجمه نيايش اثرالکسيس کارل و يک رشته مقاله هاي تحقيقي در اين زمينه همت گماشت. اين همه معرف خصوصيات روحي و جهت فکري ودقت و ارزش کارهاي تحقيقاتي جواني بود که هيچگاه از تفکر، خلق و آفرينش بازنايستاد. سفر به ديار غرب: شريعتي در سال 1337 پس از دريافت ليسانس در رشته ادبيات فارسي چون شاگرد اول رشته شده بود، براي ادامه تحصيل به فرانسه فرستاده شد. او جزء معدود دانشجوياني بود که بجا و به موقع براي ادامه تحصيل و برخورداري از امکانات وسيع علمي روانه غرب شدند. او که اندوخته اي به نسبت وسيع از فرهنگ ملي و اسلامي در حد يک انسان با تجربه و صاحب نظر با دنياي پرتلاطم و اقيانوس بيکران فرهنگ غرب برخورد نمود و با قدرت لازم توفيق آن يافت را تا به ياري بينش وسيع و موشکافش آنچه را که نمي دانست بياموزد و بضاعت و شناخت علمي خود را درزمينه هاي مختلفي چون، جامعه شناسي، مباني علم تاريخ ، تاريخ و فرهنگ اسلامي و بسياري زمينه هاي ديگرغني سازد و با برخورداري از محضراستاداني صاحب مکتب و متفکراني آزاد انديش پا ازحريم تحصيلات کلاسيک دانشگاهي بيرون نهاد و قدرت انديشه اش را تعالي بخشيد. بازگشت به وطن دکترشريعتي پس از بازگشت به ايران مستقيماً به زندان رفت و بعد از چند ماه به خراسان زادگاه خويش رفت جايي که جمع فراواني از دوستان و پيروان مکتب پدر ارجمند او، انتظارش را مي کشيدند . دکتر شريعتي به دانشگاه مشهد پيوست و شوق وشوري ناگفتني در بين دانشجويان بوجود آورد. مکتب سازندگي حسينيه ارشاد سال 1348 را بايد سالي مهم در تاريخ زندگي دکتر شريعتي و در تاريخ حوادث و رويدادهاي سالهاي اخير وطنمان به شمار آورد. در اين سال است که درهاي حسينيه ارشاد بعنوان يک مرکز فرهنگي اسلامي، به روي همه مردم و بخصوص جوانان گشوده مي شود و بعد از سالهاي دراز سکوت وسکون موج دوستداران علم و جويندگان حقيقت به سوي اين محفل سرازير مي گردد. در اين محل است که دکتر شريعتي با قدرت و نيروي کم نظيري هرهفته ساعتها به گفتارمي نشيند و درمباحث مختلف سخن مي گويد. او با کنجکاوي وديدي وسيع از يکسو به تجزيه و تحليل تاريخ وطنش، تاريخ جهان اسلام، چهره هاي مقدس و شخصيتهاي بزرگ اسلام پرداخت و از سوي ديگر با ظرافت و بينشي خاص به توجيه چگونگي حيات جامعه کنوني وطنش، ضعف هاي آن ، نابسامانيها، پريشانيها و بالاخره جنبه هاي انحطاطي آن اقدام نمود و با شجاعتي کم نظير کوشيد تا مردم و بخصوص نسل جوان را از واقعيت هاي دردناک سرزمين خويش آگاه کند و جامعه هويت از کف داده وطنش را با اصالت هاي فرهنگ خويش آشنا سازد. دوران سکوت و زندان دکتر شريعتي با تلاش خستگي ناپذير شب ها تا صبح سرگرم خواندن و نوشتن بود و روزها بعد از مدت کمي استراحت به سخن گفتن مي پرداخت. هر چه بيشتر مي نوشت و بيشتر مي گفت اقبال مردم و جامعه به او بيشتر مي شد و در عوض دشمنان دين و ملت را به هراس مي انداخت . به همين دليل کار استادي و آموزشي اش در دانشگاه مشهد پايان دادند و بعنوان عنصر نامطلوب از تدريس او جلوگيري به عمل آوردند. زماني بعد از ادامه سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد ممانعت به عمل آوردند و کمي بعد حسينيه ارشاد را تعطيل ساختند تا ديگر مردم اميدي به شنيدن سخنان دکتر شريعتي نداشته باشند. شريعتي که دور از مردم بودن و در خاموشي بسر بردن برايش زجري بزرگ بود، با تمام اين ناراحتي ها ساخت و خود را با نوشتن هر چه بيشتر مشغول داشت، ولي بدانديشان ودشمنان مردم را اين همه بس نبود و سرانجام در مهر ماه سال 1353 بزندانش افکندند و مدت 18 ماه او را در سلولي کم نور و تنها قرار دادند. رهائي و مرگ دکترشريعتي در 25 ارديبهشت ماه 1356 تهران را به سوي اروپا ترک گفت به اين اميد که به زودي با پيوستن همسر و فرزندانش ، به او دوران جديدي از زندگيش را آغاز کند و بتواند به خلق آثاري بيشتر، قوي تر و روشنگرتر بپردازد. سرانجام روز يکشنبه 29 خرداد ماه 1356 فرا رسيد. در آن روز دوستان دکترعلي شريعتي ضمن آنکه شاهد سيماي آرام و لبخند صميمي و هميشگي او بودند، به خوبي احساس مي کردند که نوعي شادي توام با انتظار و تشويش وجود آن مرد بزرگ را در بر گرفته است. علي آن روز در انتظار آن بود تا از همسر و سه فرزندش استقبال کند. از چند روز پيش به او خبر داده بودند که خانواده اش در آنروز به لندن وارد خواهند شد. زمان انتظار به سر رسيد. هواپيما در فرودگاه لندن به زمين نشست و شريعتي کمي بعد خود را تنها در برابر دو دختر سيزده و چهارده ساله اش يافت که تنها بدون مادر و فرزند کوچک خانواده آمده بودند. همسر و فرزند کوچک دکتر شريعتي اجازه خروج از فرودگاه را نيافتند وبه عنوان گروگان در ايران نگاه داشته شدند. علي رطوبت بازمانده از اشکهاي فشانده بر گونه هاي فرزندان دلبندش را در هنگام بوسيدن آنها احساس کرد . و سرانجام در 29 خرداد 1356 دکتر شريعتي به طرز مرموزي ديده از جهان فرو بست و چراغ پر فروغ زندگي پربارش درزماني که مي رفت تا از آن پس در اوج پختگي و توانائي فکري و عملي ساليان دراز به خلق آثار شگرف بپردازد و به ملت و سرزمين و فرهنگ خويش صادقانه خدمت کند، خاموش گشت و ياران وفادارش را در غم ازدست دادن عزيزي چون او سوگوار ساخت.
امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه ، پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم وبراي چهارشنبه، جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد ازظهردرفرودگاه حاضرشويد که هشت بعد ازظهراحتمال پروازهست( نشانه اي از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند) گر چه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم. وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است، چه خواهد بود؟ ... اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعرهيجان آور، لذت زيباييهاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟ چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه درعمر لذت مي برند و چه گاو انسانهايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي شوند . من اگر خودم بودم وخودم، فلسفه مي خواندم وهنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و ديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براي خانواده ام کار مي کردم و براي زندگي آنها زندگي مي کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان، که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم ... فرزندم! تو مي تواني" هر گونه بودن" را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابي بايد انسان بودن نيزهمراه باشد وگرنه ديگر از آزادي و انتخاب، سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خدا است و انسان و ديگر هيچ کس، هيچ چيز، انسان بودن يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد( به خود و جهان) و مي آفريند( خود را و جهان را) و تعصب مي ورزد و مي پرستد و انتظار مي کشد و هميشه جوياي مطلق است. جوياي مطلق . اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيتهاي روزمره زندگي و خيلي چيزهاي ديگر به آن صدمه مي زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري همه دارد پايمال مي شود انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ مي شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي کند. تو هر چه مي خواهي باشي باش، اما... آدم باش. اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن مي پوسي. هجرت کلمه بزرگي در تاريخ " شدن" انسانها و تمدنها است. اروپا را ببين. اما وقتي که ايران را ديده باشي، و گرنه کور رفته اي، کربازگشته اي، افريقا مصراع دوم بيتي است که، مصراع اول اروپا است... . واقعيت، خوبي و زيبايي، در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمي ارزد، نخستين با انديشيدن، علم. دومين با اخلاق، مذهب. و سومين با هنر، عشق مي تواند تو را از اين هر سه محروم کند. و نيز مي تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياي بزرگ پنجره اي بگشايد و شايد هم... دري و من نخستينش را تجربه کرده ام و اين است که آنرا دوست داشتن نام کرده ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي مي بخشد و هم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن مي کشاند و خوب شدن و هم، زيبايي و زيباييها( که کشف مي کند، که مي آفريند، چقدردرهمين دنيا بهشتها و بهشتي ها) نهفته است. اما نگاهها و دلها همه دوزخي است، همه برزخي است و نمي بيند و نمي شناسد، کورند، کرند، چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نمي شوند. همه جيغ و داد و غرغر و نق و نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره ... اگر بتوانيد در اين طوفان کاري کنيد، تنها به نيروي اعجازگري است که از اعماق روح شما سرزند، جوش کند و اراده اي شود مسلح به آگاهي اي مسلط برهمه چيزو نقاد هرچه پيش مي آورند و دورافکننده هر لقمه اي که مي سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمي خود طباخ غذاهاي خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته اند. دعواي امروز برسراين است که لقمه کدام طباخي را بخورند. هيچ کس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه مي خورند غذاهايي است که ديگران هضم کرده اند و چه مهوع ! ... و اما تو همسرم. چه سفارشي مي توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هيچ کسي را در زندگي کردن از دست نداده اي. نه در زندگي، در زندگي کردن، به خصوص بدان " گونه" که مرا مي شناسي و بدان صفات که مرا مي خواني . نبودن من خلائي در ميان داشتنهاي تو پديد نمي آورد، و با اين حال که چنان تصويري از روح من در ذهن خود رسم کرده اي، وفاي محکم و دوستي استوار و خدشه ناپذيرت به اين چنين مني، نشانه روح پر از صداقت و پاکي و انسانيت توست. به هر حال، اگر در شناختن صفات اخلاقي و خصائل شخصيت انساني من اشتباه کرده باشي، دراين اصل هردوهم عقده ايم که: اگر من هم انسان خوبي بوده ام همسر خوبي نبوده ام؛ و من به هر حال، آنقدر خوب هستم که بديهاي خويش را اعتراف کنم، و آنقدر قدرت دارم که ضعفهايم را کتمان نکنم و در شايستگيم همين بس که خداوند با دادن تو، آنچه را به من نداده است؛ جبران کرده است و اين است که اکنون، درحالي که همچون يک محتضر وصيت مي کنم احساس محتضر را ندارم که بابودن تو مي دانم که نبودن من، هيچ کمبودي را در زندگي کودکانم پديد نمي آورد. در پايان اين حرفها برخلاف هميشه احساس لذت و رضايت مي کنم که عمرم به خوبي گذشت . هيچ وقت ستم نکردم. هيچ وقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است. خدا را سپاس مي گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترين " شغل" در زندگي، مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يک آدم خوب، معلمي است و نويسندگي و من از هيجده سالگي کارم اين هر دو، و عزيزترين و گرانترين ثروتي که مي توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان ، ... و حماسه ام اينکه، کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم. يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان" من" و "مردم" در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نمي شناخت و فخرم اينکه ، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم، متواضعترين. و آخرين وصيتم به نسل جواني که وابسته آنم، و از آن ميان به خصوص روشنفکران و از اين ميان بالاخص شاگردانم که هيچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمي توانسته اند به سادگي ، مقامات حساس و موفقيتهاي سنگين به دست آورند، اما آنچه را در اين معامله از دست مي دهند، بسيار گرانبها تر از آن چيزي است که به دست مي آورند. ... و ديگر اينکه نخستين رسالت ما کشف بزرگترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن " متن مردم" است و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده ايم و اين بيگانگي قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاشهاي ماست. و آخرين سخنم به آنها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي مرا ناشناخته و قالبي مي کوبيدند اينکه: دين چو مني گزاف وآسان نبود روشن ترازايمان من ايمان نبود در دهرچو من يکي و آن هم کافر پس در همه دهر يک مسلمان نبود ايمان در دل من، عبارت از آن سير صعوديي است که، پس از رسيدن به بام عدالت اقتصادي، به معناي علمي کلمه و آزادي انساني، به معناي غير بوروژازي اصطلاح، در زندگي آدمي آغاز مي شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمي دانم ... نمي دانم پس از مرگ چه خواهد شد نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم ، که از خاک گلويم سوتکي سازد ، گلويم سوتکي باشد ، به دست کودکي گستاخ و بازيگوش و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدين سان بشکند درمن سکوت مرگبارم را...
زنده بودن کویر را شقایق ها درک می کنند
زبان کویر را باد ها درک می کنند
باور کویر را تشنگان درک میکنند
سر سختی کویر را بوته های گز درک می کنند
عظمت کویر را بلند نظران درک می کنند
اسمان کویر را اسمانیان درک می کنند
و....
کویر را کویریان درک می کنند
کویر هرگز نمی میرد
و کویریان نیز هرگز نمی میرند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:33 توسط حامد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 18:57 توسط حامد |
|
|
چقدر ... صحبت ها ، چقدر نگاه ها ، چقدر نقد ها ، چقدر نظر ها وچقدر ایده ها هستند که برای مکتوب شدن وبه رشته تحریر در امدن لحظه شماری می کنند ، اما.... این اغاز است واینجا محل ضیافت است و ان هم ضیافت نور و در این مکان هر کلمه وحتی حرفی اجازه کتابت پیدا نمی کند اینجا مکان ضیافت است و تنها کلماتی که مبین و روشنگر نور و حقیقت و حقانیت هستند اجازه کتابت پیدا می کنند . کتابت و تحریر و قلم امانتی است که باید به حقیقت به حرکت دراید ، اری حرکت ، حرکتی که سمت و سوی ان الی الله است و پشتوانه ان ذهن و دل روشن فکر اگاه و مسوول ومتعهدی که با نگارش خود جهاد می کند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:42 توسط حامد |
|
|
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم بگذار تا ان را من خود انتخاب کنم اما انچنانکه تو دوست می داری ، خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم اموخت، خدایا رحمتی کن تا ایمان نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از انها باشم که پول دنیا را می گیرند وبرای دین کار می کنند نه انها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند ، ای خدا می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبایی و خیر مطلق بودن چگونه ادم را به مطلق می برد ، اخلاص یکتایی در زیستن ، یکتایی در بودن ، و یک تویی در عشق . خدایا به هر کس که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق هم بر تر است . خدایا مرا به ابتذال ارامش وخوشبختی مکشان ، اظطراب های بزرگ ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت عطا کن و درد های عزیز را به جانم ریز . خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نا امیدی ، رفتن بی هموار ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، ایمان بی ریا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نام، تنهایی در انبوه جمعیت ، و دوست داشتن بی انکه دوست بداند روزی کن .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:13 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر عاشقان حق و راهیان طریقت حق
می خواهیم به خویشتن باز گشت کنیم خودمان را دوباره نگاه کنیم اهداف پاکمان را بیاد اوریم بی شک انچه می خواسته ایم نیستیم راهمان را خیلی خوب طی نکرده ایم اما باید از نو چشمها را باید شست جور دیگر باید دید می خواهیم (باید) برسیم ،بشویم و ادامه دهیم گذشته ها را دور می ریزیم ودوباره استارت می زنیم انچه خواسته ایم می توانیم باشیم فردا از ان ماست و ما در برابر فرداها مسوول هستیم و این است که ما را جانی و قوتی تازه لازم است از کجا امده ام امدنم بهر چه بود پس باید به انچه که برایش امده ایم برسیم باید از بودن به شدن برسیم از بشر بودن به انسان شدن اما این انسانیت چیست و چگونه است و چطور بشر انسان می شود؟ اصول حقیقی اومانیسم و تفکر و فلسفه اومانیسمی جواب این سوال است (تقدیم به همه جوانان روشن فکر حقیقت گرا) ______________________________ قلم سلاح است،نوشتن سلاح است ،من می نویسم چون باید بنویسم و این رسالت من است واین امانت ادم است و امانت انبیا،و نوشته هایم را بر حق سوار می کنم و راهی دیار جهل می کنم و به خود وبه انها می گویم خدا یارتان باشد. ازاد مرد دکتر علی شریعتی ______________________________ من نوشتن را ار استادی فرا گرفتم که قلمش مکتوب گر حقیقت است و زبانش بیانگر راستی ها و عملش بیانگر پاکی ها و زندگیش نمایان گر یک انسان راستین بود یادش گرامی وراهش ممتد باد(میثم) |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
نیایش اغاز بیدار شو ابر مرد زندگی نامه دکتر شریعتی اومانیسم به عنوان یک اصل در اسلام مبنای اومانیسم |
|
RSS
|