تبليغاتX
ضیافت نور
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
بنام نقاش بال پروانه ها

انگاه كه چشم بر زيبايي ها بسته مي شود ، تنها چيزي را مي بيني كه

نمي خواهي

.....انتخاب بين ديدن و نديدن ، ديدن چيزهايي كه خود ساخته اي اما ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط حامد | 
درد می گوید اما باز باید زیست

باز باید زیست.......

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط حامد | 
درد هایم را با که بگویم که گوشی برای شنیدن نیست

 

فریاد هایم را تنها در چاه دل بر می اورم

 

انقدر در دل فریاد کشیده ام که دلم تکه تکه شده است

 

بر سر  تک تک قطرات خونم بار ها و بار ها فریاد کشیدم ان ها هم با من بیگانه شده اند

 

انها هم با سلول های سرطانی من همصحبت شده اند و انها را بر من ترجیح داده اند

 

...

 

ای همه کسانی که حتی لحظه ای گوش شده اید برای شنیدن حقیقت

 

به همه شما مدیونم....

 

مرا حلال کنید اگر فریاد هایم شما عزیزان را  ازرده خاطر کرده

 

....

 

پرچم حقیقت به دست میثمان زمانه می چرخد و زبانشان هیچ گاه باز نمی ایستد

 

ای میثم با تو ام تویی که باید زنده بمانی تا زمانه را زنده کنی

 

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــــــدار

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 14:2  توسط حامد | 

الينه شدن و اسير شدن در زندگي هر روز بيشتر بشر عصر حاضر را به زنجير مي کشد تا جايي که اصالت

 

 وجود و علت موجوديت خود را فراموش مي کند و بشري که هدف از موجوديت او رسيدن به کمال است ،

 

اصلاً به کل کمال گرايي را فراموش مي کند و حقيقت زندگي را فراموش کرده و تنها واقعيت ها را همانطور

 

 که هست مي پذيرد بدون هيچ اعتراضي ، و اگر اعتراض هم کند ، تنها ناليدن است از درد اليناسيون، درد

 

تنهايي .

 

اري تنهايي انسان معاصر در انبوهي از تکنولوژي و فناوري ، و اين علم وتکنيک که روزي بشر ارزوي

 

اين را داشت که او را به کمال برساند ، وسيله اي شده که که انسان را از کمال و کمال گرايي دور کرده چرا

 

که علم در خدمت ماشينيسم و سرمايه داري درامده است.

 

اري سرمايه داري که در نظر عام نجات دهنده بشر است و او را به رفاه مي رساند و رفاه زدگي که امروزه

 

به يک ارزش اجتماعي تبديل شده و هر چه بيشتر ادمي را در نظام مصرفي غرق مي کند تا جايي که بجاي

 

کمال گرايي رفاه زدگي و مصرف گرايي نشسته و اين دسيسه ايست که سرمايه داران و ابر قدرت ها بر بشر

 

 امروز تحميل مي کنند تا هر چه بيشتر او را استعمار زده کنند .

 

اري سرمايه داري يکي ديگر از عوامليست که خواستگاه ان غريزه است و اين دومين عامل بعد از قدرت

 

است.

 

اما اين نظام سرمايه داري و بدنبال ان رفاه زدگي ونهايتاٌ بهره کشي و استعمار از کجا وارد اجتماع بشري

 

شد؟

 

زماني که انسان شکار چي به سمت کشاورزي روي اورد اولين محدوديت اجتماعي در زندگي بشر بومجود

 

امد و ان مسأله (زمين ) بود.

 

با پيدايش کشاورزي و مسأله محدوديت زمينهاي کشاورزي متعاقباً مسأله مالکيت خصوصي هم پديدار شد و

 

 اين اولين گام در جهت پيدايش نظام سرماليه داري بود .

 

کساني که در اين دوره تملک بيشتري بر زمين داشتند سرمايه داران اوليه را تشکيل دادند و نظام فئوداليته يا

 

 ارباب رعيتي را بوجود اوردند .

 

مالکين زمين طبقه اشراف و کشاورزان طبقه محرومين ورعيت را تشکيل دادند

 

و از انجا که تعداد اشراف کمتر از رعيت بود مبارزه بر سر کسب سرمايه اغاز شد و تا به امروز اين رويه

 

ادامه پيدا کرده و امروزبا شکل گيري ماشينيسم ، نظام سرمايه داري ابعاد گسترده اي را بوجود اورده و از

 

جمله تملک منابع سوخت هاي فسيلي و جنگ نفت از اين زنجيره انشعاب يافت .

 

تا جايي که علم و پيشرفت هاي علمي بصورت برده اي در خدمت  نظام سرمايه داري در امده و وسيله براي

 

مصرفي کردن و رفاه زدگي بشر براي استعمار هر چه بيشتر ان تبديل شده .

 

و متاسفانه مي بينيم که ميل غريزي به رفاه زدگي علت بنيادين بجود امدن نظام سرمايه و توليد در جهت منفي

 

 از يکسو و مصرفي بار امدن و رفاه زدگي از سوي ديگر و ادامه اين سير در جهان شده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:10  توسط حامد | 

شايد اکنون نوبت به ان رسيده باشد که کمي دقيقتر به هسته موضوع بپردازم اما قبل از ان بايد

 

بگويم که بدليل عرايض وارده از اين به بعد بجاي(اومانيسم فطري)واژه (فطرت گرايي انساني)

 

را استفاده مي کنم شايد بعضي از سطحي نگري ها که تنها ديد کلمه اي بوجود مي اورد از بين

 

برود مي خواستم واژه ناتوراليسم را بکار ببرم اما ديدم باز با ناتوراليسم غربي اشتباه مي شود

 

واژه انساني را به اين سبب  افزودم چون در غير انسان و حتي در کائنات هم روال هدايت

 

تکويني موجود مي باشد.

 

مطلب مهم ديگر اينکه من قصد ندارم سفسطه بافي کنم و يک تسلسل فلسفي بوجود اورم

 

همينطور قصد ندارم افکار خودم را تحميل کنم بلکه تنها قصد من اينست که از طريق تحليل در

 

حقيقت وجود انسان بعد فراموش شده انسان را بياد اورم و از طريق تلنگر زدن به افکار خواب

 

رفته(از جمله خود) قدمي هر چند کوچک برداشته باشم البته خود هم در اين تحول همراه مي

 

باشم (انشاءالله).

 

يکي از دوستان به نوع نگارش من معترض شده بود که متن يکنواختي داريد کاملا ً درست است

 

و اين به اين دليل است که هنوز در حال مقدمه چيني مي باشم و مجبورم يکسري توضيحات را

 

مختصرا ً و سلسله وار بيان کنم و اين کمي يکنواختي ايجاد ميکنم درست مثل رماني که در

 

ابتداي ان تنها به توصيف اجزاء زير ساختي که همان شخصيت ها هستند مي پردازد و بعد از

 

طي اين مرحله به سراغ روايت داستان مي رود.

 

....در ادامه مطلب پيش به بحث فطرت و غريزه نزديک شديم که در اينجا ابتدا به بحث راجع به

 

 غريزه مي پردازم.

همان طور که مي دانيد در عالم هستي تمام مخلوقات بصورت مزدوج خلق شده اند و اگر کمي

 

ريز تر شويم مي بينيم که اين زوجيت هميشه بصورت دو قطب مخالف مطرح مي باشد که بنوعي

 

 مکمل يکديگر است .

 

در توضيح اين زوجيت قران کريم ايات فراواني دارد که در تمام هستي اين پديده را بررسي کرده

 

 و توضيحات کاملي را بيان کرده است.

 

يکي از اين زوج ها زوج فطرت و غريزه است که بصورت دو قطب مثبت و منفي بوده و بين

 

اين دو قطب يک جبهه مغناطيسي موجود ميباشد.

 

اما اينکه چرا ابتدا به سراغ قطب منفي رفتم اين يک روال نتيجه گيري به سمت مثبت است.

 

در يک سو دنيا گرايي و رفاه طلبي و در سوي ديگر اخرت گرايي و خويشتن داري و در اين

 

ميان پديده اي بنام انسان که بدنبال جاودانه بودن است و روح عصيان گر او مي خواهد به سمت

 

بي نهايت و به سمت مطلق پيش رود اما در اين جستجو بين دو قطب ياد شده قرار مي گيرد و

 

اينکه جاودانگي را در کدام سمت مي بيند و او را به کدام سمت مي کشاند معيار تعيين انسانيت

 

اوست .

 

ماجرا از اينجا شروع مي شود که ادمي خود را در دنياي هستي معلق مي يابد و در تکاپو مي

 

افتد تا به جايي تکيه کند و بعد خود را بالا بکشد به سمت مطلق البته هرگز رسيدن به مطلق اتفاق

 

نمي افتد بلکه هميشه انسان در حال تکاپوست اما در اين بين يک اصل اساسي زنده بودن و زنده

 

ماندن است که اين روزها نام زندگي به خود گرفته است حرکت تکاپو براي زنده ماندن اما اين

 

اتفاق بقدري شديد مي شود که ادمي در زندان زندگي اسير مي شود و رفته رفته از حقيقت وجود

 

دور مي شود اما در اين ميان نيرويي هست که انسان را به شدت بيشتري به سمت از خود

 

بيگانگي و دور شدن از حقيقت درون مي کشاند اين نيرو نيروي غريزه است .

 

ادمي خود را در ميان جماعتي مي يابد و اين ميل در اوست که بايد به سمت بالا و مطلق رود

 

حال در اين وضعيت غريزه ،ادمي را در مثلثلي قرار مي دهد و حرکت به هر سمت مثلث را

 

حرکت بسوي مطلق معرفي مي کند مثلث قدرت، ثروت،تزوير که اين هرسه را تکيه گاهي برا

 

ي رفاه طلبي مي نماياند و رفاه را مطلق معرفي مي کند و ميگويد که انسان بايد در رفاه مطلق

 

باشد و اينگونه است که سعادت مند است.

 

غريزه انسان را به سمت قدرت سوق مي دهد و در اين راه ادمي قدرت واقعي (خدا) را

 

 

فراموش مي کند و غرور و تکبر انسان را فرا مي گيرد و اين وسوسه ايست تا هرچه بيشتر به

 

سمت قدرت پيش رود حال به هر قيمتي که شده و اين قدرت را در رسيدن به پست و مقام و يا

 

شهرت و يا تخصص احساس مي کند تا از اين موارد به سمت زور گويي ،جاه طلبي ،فخر

 

فروختن ،تحقير کردن،تحميل کردن و در نهايت استعمار و استسمار ديگران پيش رود و در

 

نهايت حرکت بسمت رفاه بيشتر.

 

غريزه ادمي را به سمتي مي کشاند تا پله اي بيشتر به سمت قدرت رود و در اين ميان له کردن و

 

 زير پاگذاشتن ديگران اولين وسيله است .

 

از زيراب زدن ،ادم فروشي،پاپوش ساختن گرفته تا قتل و کشتار ديگران فقط براي رسيدن به

 

قدرت و ادمي که اسير زندگي شده راهي جستجو مي کند تا از اسارت بيرون ايد و غريزه  رفاه

 

را رهايي از اسارت زندگي معرفي مي کند و يکي از راههاي رسيدن به اين رفاه را بدست

 

اوردن قدرت معرفي مي کند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:48  توسط حامد | 

بنام خالق سکوت

 

باز هم شب فرا مي رسد شب تنهايي ...

 

شبي که تاريکي ان را سياهي هاي ذهن مردمان فراد گرفته

 

و سايه شوم جهالت عاقل نماهاي مصلحت طلب مانند بختک بر جان تو مي افتد

 

و سنگيني ان راه نفس کشيدن تو را مي بندد

 

انوقت تو فرياد مي زني کجاييد اي حقيقت هاي اسير گشته در چنگال روز مره گي

 

واي بر شما اي واقعيت هاي حقيقت نما

 

اي گوش هاي ناشنواي حقيقت

 

اي چشم هاي خفته در خواب

 

و اي لبهاي دوخته شده با نخهاي مصلحت

 

واي بر شما....

 

شما که گوهر وجود با ارزش خود را

 

به متاع بي ارزش مصلحت

 

 و منجلاب متعفن دنيا فروخته ايد

 

......

 

غم اين خفته چند خواب در چشم ترم مي شکند

 

......

 

کجاست انسانيت؟ کجاست ذرينه عظمت الهي؟

 

اين موجوديت جاودانه خواه را ايا محدود کردن به اين مرداب گنديده

 

مي تواند شيرين باشد؟......

 

بودن تنها به همين قيمت؟......
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:47  توسط حامد | 
با سلام و خسته نباشيد به همه همراهان ودوستان و با اميد قبولي طاعات و عبادات ...در ابتدا پوزش

مرا بخاطر غيبت طولاني مدتم بپذيريد تا به ادامه مطلب برسيم

درباره واژه اومانيسم اسلامي که من بکار برده بودم براي

بيان اصل مطلب که دوستان به اشتباه ان را صرفاً اومانيسمي

تلقي کرده بودند که واژه اسلامي را به ان افزوده ام بايد

عرض کنم که اصل مطلب چيز ديگريست و نه اينکه بخواهم از

اومانيسم دفاع کنم و مکتب مادي و انسان محور را انطور که

هست و وجود دارد تقليد کنم.

البته همه دوستان مي دانند که اسلام ديني و ايدئولوژي است که

براي هدايت انسان و به کمال رساندن انسان نازل شده است

حال اگر انسان را از اين معادله حذف کنيم وجود اسلام بي

معلول مي شود و همينطور اگر اسلام را از اين معادله حذف

کنيم وجود انسان بي محتوي و معني مي شود.اگر يک ماشيني را

طراحي کنيم و ان را برنامه ريزي نکنيم ماشين در حالت روشن

هم راه به جايي نمي برد و کار مفيدي انجام نمي دهد حال اگر

اين ماشين را  برنامه ريزي کرده و به ان برنامه دهيم و طبق

برنامه جلو رود نتيجه اي سودمند در بر خواهد داشت.

اينها هر دو لازم وملزوم همديگرند برنامه بدون وجود ماشين

معنا ندارد و ماشين هم بدون برنامه سودمند نخواهد بود.

اسلام برنامه ايست براي هدايت انسان که طبق روش و اصول ان

انسان به کمال مي رسد(منتهي در اين بين اختيار انتخاب نوع

برنامه به انسان داده شده ... برنامه اسلام يا غير اسلام)

البته در اينجا اضافه مي کنم که من از اسلام تنها به عنوان

ديني که بر محمد(ص) نازل شده صحبت نمي کنم بلکه منظورم مجموعه

دين است که از ادم تا خاتم براي هدايت و به کمال رساندن

بشر نازل شده و کليت ان همانطور که در قران ذکر شده تحت

عنوان اسلام است و غير از ان شرک است .

حال اين اسلام و اين ايدئولوژي و برنامه اگر بر اساس

نيازهاي انسان نباشد نمي تواند راهکار مناسبي به بشر نشان

دهد پس بايد به عنوان يک دين مبين و کامل و يک ايدئولوژي

تمام عيار تمام نيازهاي انسان را جوابگو باشد و اين رفع

نيازها بايد انسان را به کمال برساند و او را متوجه بعد

انساني او نمايد اما اين رفع نياز مي تواند بعکس هم عمل

کند و انسان را از انسانيت دور و به حيوانيت سوق دهد زيرا

انسان دو بعد دارد 1.فطري 2.غريزي... حال اگر يک

ايدئولوژي انسان را به سمت فطرت سوق دهد مي تواند او را به

کمال رساند اما اگر توجه اصلي در يک ايدئولوژي  به غريزه

باشد انسان به حيوانيت نزول مي کند البته باز تکرار مي

کنم که يک ايدئولوژي کامل به تمام نيازهاي انسان چه فطري و

چه غريزي پاسخ مي گويد منتهي توجه وتمرکز اصلي در بعد

انساني و گرايش به فطرت است و اينکه بشر را به انسان

پرومته اي که نماينده الهي در زمين است تبديل کند .

کفر دقيقاً بعکس اين است يعني انسان را به سمت گرايشهاي

حيواني پيش مي برد و هر چه بيشتر در غرايز غرق مي کند تا

جايي که انسانيت خود را فراموش مي کند .

در اسلام طوري به غرايز پاسخ داده مي شود که باز توجه اصلي

به فطرت است که فطرت بعد ملکوتي و الهي انسان است و اسلام

بر مبناي فطرت انسانها برنامه ريزي شده است و اين مبني در

اسلام يک رکن اساسي است .

واژه اي که براي بيان اين رکن استفاده کرده بودم اومانيسم

اسلامي بود و منظورم را هم از اومانيسم کاملاً روشن کرده

بودم و اين اومانيسم يا انسان محوري را بر پايه فطرت انسان

تعيين کرده بودم يعني همان طور که اسلام بر مبناي فطرت پاک

انسانهاست مبناييت اومانيسم هم به همين ترتيب مطرح است

اميدوارم که ديدگاهم را کاملاً روشن نموده باشم تا باز جاي

شک و ترديد و سوال و برداشت اشتباهي باقي نگذاشته باشم .

در ادامه مبحث مي خواهم به هسته اين مبحث وارد شوم يعني فطرت در اسلام و گرايش به ان و

چگونگي ان و به تفسير جدال بين فطرت و غريزه بپردازم.....   

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:32  توسط حامد | 
بنام حق

سلام به همه همراهان هیشه همراه طاعات و عباداتتان قبول و از

پیغامهایتان هم ممنون از این که در این ایام به علت مشغله زیاد نتوانستم

اپ کنم شرمنده همه هستم ولی قول می دهم که خیلی زود با ادامه

مطالب خدمتتان شرفیاب شوم و به همه دوستان سر بزنم

                                                                       حق یارتان 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 20:41  توسط حامد | 
بنام پروردگار حق و حقیقت

مطلبی که  نوشته ام ادامه بحث بیدارشو ،و اما زمان واومانیسم

اسلامی است و در واقع قصد دارم از انسانیت فراموش شده واز

بعد فطری انسان بنویسم که بنظر من هم می تواند منبع تحقیق

باشد و هم تلنگری برای بیدارشدن وجدان های در خواب و

همانطور که قبلاًهم گفتم هر جا که کلمه اومانیسم بکار بردم

منظورم همان اومانیسم اسلامی و فطری است و نه اومانیسم

غربی امیدوارم که هرچند مختصر ،مفید باشد. 

 

اومانيسم به عنوان يکي از  اصول   مکتب اسلام

 

از اومانيسم اسلامي و فطري صحبت کردم و اينکه چرا مبناي

فطري بودن انسان را به سوي کمال مي برد حال مي خواهم از

اومانيسم به عنوان يکي از اصول مکتب اسلام صحبت کنم و

اينکه چرا اومانيسم اسلامي مي تواند يک اصل باشد بنابراين

ابتدا راجع به خود مکتب و معني و مفهوم ان صحبت مي کنم .

در دنيا مکتبهاي مختلفي شکل گرفته چه مادي و چه الهي و

هميشه نوع و چگونگي اين مکتب ها باعث شده که يک تضاد

جناحي  بوجود ايد . اساس و نوع محوريت هر  مکتب باعث

 مي شود تا يک مکتب نسبت به مکتب ديگر تضاد يا همسويي

 داشته باشد .

اما خود مکتب چيست؟

من قصد ندارم در اينجا به تعريف بسيار مفصل و پيچيده اي

بپردازم ،بلکه تنها کليات مکتب را باز گو مي کنم

اگر شما با کسي که داراي مکتب خاصي است صحبت کنيد

 تنها با دانستن نام مکتب او مي توانيد نگاه او را به جامعه

(جامعه شناسي ) وديد او به انسان و يا حتي نظريه اقتصادي و

خيلي چيز هاي ديگر را در مورد او باز گو کنيد

و اين به دليل انست که او تمام افکار و روحياتش همراستا با

مکتبش است و در واقع مکتب اسکلت فکري و روحي و اخلاقي

فرد را تشکيل مي دهد اما اگر کسي پيرو مکتب خاصي نباشد

ممکن است در هر زمينه اي تز متفاوتي داشته باشد  پس در

نتيجه مکتب ساختاري است که انسان با انتخاب ان جهت و

سمت حرکت خود و افکار و ديدگاه هاي خود را مشخص مي

کند .

هر مکتبي از زير ساخت ها و رو ساخت ها تشکيل شده

 است و زير ساخت ها بطور کلي در هر مکتب عوامل تعيين

کننده و اثر گذار و رو ساخت ها عوامل تابع و تاثير پذير هستند .

زير ساخت ها بطور کلي عبارتند از:

1-جهان بيني      2-انسان شناسي    3-فلسفه تاريخ   

۴-جامعه شناسي     

نحوه نگرش مکتب ها به اين فاکتور ها باعث پيدايش

ايدئولوژي ها و روش هاي خاص در ان مکتب مي شود

مثلاً در مکتب مارکسيسم وجود نگرش جبر تاريخ و اينکه انسان

کاملاًمجبور است و نه مختار در سرنوشت خويش باعث

مي شود که هر ظلم و ستمي را بپاي جبر تاريخ بگذارد

 و کسي را مقصر نداند .

و اين ديدگاه و روش حاصله روساخت مکتب است که انسان

 را در مسير و انديشه خاصي قرار مي دهد .

بطور کلي هر مکتب منظومه اي است که در ان احساسات

 فردي ،رفتار اجتماعي ،خصوصيات اخلاقي و خصوصاًعقايد

فلسفي ،مذهبي واجتماعي انسان هر کدام دور يک خورشيد

مي گردند

 و مجموعاً در يک جهت در حرکتند  و مکتب راهيست که انسان

را در جهت خاصي پيش مي برد

اما مکتب خود ،هدف نمي باشد بلکه راهي است براي رسيدن

به هدف و اين دو يعني هدف بودن وراه بودن هرگاه با هم جابجا

شده اند انسان از حرکت باز ايستاده و متوقف شده است.

گفتم انسان براي اثبات موجوديت خويش از زمان استفاده مي

کند ،اما اين زمان را در چه راهي بايد مصرف کرد؟

مکتب اين را براي هر انساني مشخص مي کند و در واقع نوع

زندگي انسان ها بسته به مکتب انهاست.

اما از همه مهمتر چگونه حرکت کردن است !

هميشه عناصر اصلي حرکت انسان اگاهي و عشق بوده است

و مولد عشق ،معرفت وشناخت است و مولد اگاهي دانستن

است.

 دانستن یا شناختن ؟

شما حتماً کساني را ديده ايد که سمت هنر،دانش و يا

 حرفه اي رفته اند ودانسته ها و معلومات بسياري کسب کرده

اما به بيراهه رفته اند و اين بعلت نداشتن معرفت و شناخت

است يعني علت

غايي و جهت حرکتي را که کرده اند نشناخته اند و در نتيجه به

بيراهه رفته اند ،وحرکتي به راه درست مي انجامد که هر دو

عنصر شناخت و اگاهي را باهم داشته باشد ،که انسان با

دانستن به هدف نمي رسد بلکه شناخت و معرفت هم لازم

است و اين که تنها با دانستن مي شود به هدف رسيد اشتباه

بزرگ بشر امروز است . متخصص فيزيک هسته اي که بمب اتم

مي سازد،فيزيولوژيستي که سلاح ميکروبي مي سازد و...

اينها بخاطر اينست که شناخت و معرفت کسب نکرده اند .

به عبارتي اينها تنها مي دانند اما نمي شناسند و هدف را با

 راه اشتباه گرفته اند و رسيدن به علم را هدف مي داند و تمام

عمر را سر در کتاب و معلومات گذارده اما هيچ شناختي کسب

نکرده اند

و اصل(انسان) را فراموش کرده اند اينها عالم شده اند اما ادم

نشده اند .

علم يا هنر يا شعر وامثالهم وقتي معناي حقيقي

 ( و نه واقعي ) مي يابند که در جهت کمال انسان باشند و نه

علم براي علم هنر براي هنر و شعر براي شعر تازه بدتر از اين

 هم اتفاق افتاده و اينها در جهت بدست اوردن قدرت وثروت

 بکار رفته اند ،اينها بايد ابزاري باشند تا انسان را به سوي

حقيقت ببرند نه اينکه باعث شوند انسان اصل را فراموش کند

( اينکه چيست و براي چيست و چه بايد بکند ).

اگاهي بايد سبب کسب معرفت شود همانطور که خدا مي

فرمايد :در زمين جستجو کنيدو ايات(نشانه ها) را کشف کنيد تا

به حقيقت برسيد ،يعني با علم و دانشي که بدست مي اوريد

شناخت کسب کنيد ، حال که دنيايي به اين عظمت و با اين

نظم افريده شده و انسان در ان قرار دارد ،خود اين انسان

چيست و براي چيست و چه بايد بکند ،هدف از خلقت او چه

بوده است و اين اگاهي انسان را به شناخت مي رساند .

انسان با بدست اوردن اگاهي و شناخت حرکت مي کند ومسير

وراه حرکت را مکتب او مشخص ميکند است .

هرگاه مکتب به عنوان هدف انتخاب شده و نه راه انسان متوقف

شده است و اين زماني است که مکتب دانسته ميشود اما

شناخته نمي شود . ممکن است که کسي ريز قران را بداند و

تمام ان را حفظ باشد و با انواع صوت بخواند اما اين فقط دانستن

است و قران علاوه بر دانسته شدن بايد شناخته شود ،بايستي

راه قران و برنامه اي که مي دهد شناخته شود و قران به عنوان

راه باشد و نه هدف ،انگاه انسان را به کمال مي رساند .

اگر کسي ريز يک مکتب را بداند ان مکتب او را بجايي نمي

رساند بلکه وقتي راه ان مکتب را شناخت به هدف ان مکتب

 مي رسد .

مکتب حقيقي است که انسان را به کمال برساند و او را به

سمت انسانيت والوهيت ببرد .

اما متاسفانه انسانيت و اومانيسم  فراموش شده است و زير

چکمه هاي مکتب هاي واقعي (و نه حقيقي ) له شده است و

با اينکه اکثر مکتب ها داعيه انسانيت و توجه به انسان را دارند

اما حقيقت انسان را فراموش کرده اند چون اين مکتب ها تنها

انسان را به عنوان يک موجود مادي،مصرف گرا وايده گرا درک

کرده اند وراهي که به انسان نشان داده اند انسان را تنها به

اينها مي رساند و در نهايت باز انسان از رسيدن به کمال و

حقيقت وجود خود باز مي ماند .

درست است که انسان نياز هاي مادي هم دارد و بايد به انها

هم پاسخ داده شود اما مکتب حقيقي علاوه بر پاسخ به

نيازهاي مادي انسان را متوجه کمال مي کند و انسان را تنها به

ماديات وا نمي گذارد .

در بحث اومانيسم اسلامي گفتم انسانيت وقتي معناي حقيقي

پيدا مي کند که در جهت فطرت انسان باشد که جزئي از وجود

مقدس الهي است و اين بعد انسان است که او را به کمال مي

رساند .

اشتباهي که بشر امروز در انسان محوري مرتکب شده اينست

که انسان دانسته شده و شناخته نشده است و شناخت انسان

زماني بوجود مي ايد که علت موجوديت انسان و فلسفه

خلقتش کشف شود .

در اسلام بيشترين توجه به اصل شناخت انسان شده است

( معرفت النفس انفع المعارف ) و منظور از شناخت مطلبي

 است که در بالا اوردم .

اومانيسم در اسلام و شناخت انسان در واقع منجر به شناخت

راه ميشود راهي که انسان را به حقيقت وجود مي رساند از اين

رو اومانيسم در اسلام تبديل به اصلي مي شود که راه کمال را

به انسان نشان مي دهد . 

 

 

 

و چه زیباست پرواز

وقتی اوار قفس

برسرت می کوبد

و به تو می گوید

که تو یک انسانی

و در ان لحظه کسی

دستگیرت می شود

و به تو میگوید

به خود ای بنده من

بشکن این بند و قفس

که تو بیش از اینی 

اسمان می طلبد